|
|
دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ساعت 1:37 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯)
چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 17:59 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯)
خيلي سخته
که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...
خيلي سخته
که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خيلي سخته
که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری...
خيلي سخته
که عيد رو ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...
خيلي سخته
که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...
خيلي سخته
که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه :
(ديگه نمي خوامت)
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 22:12 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯) ![]() ![]() يه روزي قدرمو ميدوني که ديره روزي که کسي سراغت نميگيره يه روزي ميدوني من کي و چي بودم روزي که از نبودنم غصت ميگيره باشه خوبم از کنارت ساده ميرم با وجود اينکه ميدونم ميميرم به خدا قدرمو ميدوني يه روزي روزي که از تو جدا ميشه مسيرم *********** قدرمو ميدوني يه روز يادم مي افتي شب و روز صدام تو گوشت ميپيچه مثل يه آه سينه سوز حسرت يک لحظه نگام دلتنگ ميشي بدجور برام اون روزا دور نيست به خدا حتي به خوابت نميام *********** يه روزي قدرمو ميدوني که ديره اسم من از توي لحظه هات نميره دیگه نيستم اون شباي پرستاره وقتي که دلت بهونمو ميگيره اما اون روزا خدا کنه نباشه نشنوم از رفتن من غصه داري من ميبينم اون شبايي رو که ديگه واسه گريه شونه هامو کم مياري *********** قدرمو ميدوني يه روز يادم مي افتي شب و روز صدام تو گوشت ميپيچه مثل يه آه سينه سوز حسرت يک لحظه نگام دلتنگ ميشي بدجور برام اون روزا دور نيست به خدا حتي به خوابت نميام *********** ![]()
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 22:1 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯)
بگذار آسمان آن گونه ای که هست در جذبه دو چشم تو خود را بگسترد بگذار که ماه حتی به زیر ابر در این سیاه شب آرامش به قلب سپید تو آورد. شاید کمی گذشت شاید تبسم در چشم روزگار شاید که مشق صبر تکلیف روزگار نه چندان به کام ماست بگذار زیرو بم این زمین شخت با پای خسته تو گفتگو کند تا توان بخاطره آیینه هدیه داد. و دیگر چه جای آه......... شاید قبول جهان آنچنان که هست آغاز زندگی است آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اندشاید شاخه گلی از سکوت ناب آواز زندگیست. بگذار اگر فاصله ای هست بین ما تا روز ماندگاری دیوار سرد قهر یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار پیکر تب دار روزگاردر برکه گذشت باشد آنجا که ناتوان کلام خسته نه فریادمی رسد و دیگر سکوت نقطه پایان گفتو گوست.گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از طراوت و بخشش سفر کند.بذری به دشت مهربانی هم هدیه آوردیم و آنکه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. وقتی مه شرم می چکد از چشم خیس دوست چشمان پرسش خود رابسته دار .لبخند مهربان تو در چشم شرمناک یعنی بیا دوباره دوست می دارمت شاید که یک سلام آغاز گفت وگوست. شاید برای رسیدن به شهر عشق این اولین قدم از خود گذشتن است... نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 22:37 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯)
من يه آسمون سياهي، تو برام مثل شهابي تو كوير آرزوهام، من يه تشنه، تو سرابي من يه شمعدوني زردم كه داره از پا ميفته تو نميزاري بميرم آخه تو چشمه آبي تو شباي نااميديم كه سپيده دم نداره تو جرقه اميدي، يه ستاره، كه مي تابي بعضي وقتا خيلي ساده مثل يه دفتر مشقي بعضي وقتا خيلي مبهم بيشتر از صد تا كتابي تو كي هستي؟ ... يه فرشته؟ ... يا يه آرزوي دوري؟ تا ابد تو ذهن خسته ام يه سوال بي جوابي خوبيات شمردني نيست، لااقل من نميتونم هر كي هستي واسه من تو يه لطف بي حسابي نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 ساعت 22:29 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯)
رفتي و نميروي ز خاطرم بيرون از ديده ز فرقت تو ميبارم خون باز آي كه از حسرت ديدار تو دل خون گشته و از ديده سر آورده برون ***** نمیخواهم چیزی بنویسم ... انگیزه ای برای نوشتن ندارم . اما انگار نشد که سکوت کنم و نگـویم چگونه در لحظه لحظه های تنهاییم می شکنم ... هر چقدر هم که بخو اهم نمی تـوانم این دیـوارهای قفس را بردارم . هر روز که میگذرد دلتنگی هایم مانند مهمان ناخوانده ای حریم احسـاسم را به آتـش میکشند و من از روی اجبـار اشـکهایم را بروی این صفحـات منعکس میکـنم . اوج انتظارم را نمی بینی . حـرفهایم را از چشـمان بارانی و اشکـبارم نمی خـوانـی ... سقوط اشکـهایم را بر گـونه های خـیس شب های تنهاییم می بینی ... اما ... من به غرور مــــــاه دل بسته بـودم . اما باد سیلی های دردناکی را نصیبم کـرد . و آسمان با تاریکی شبانه اش ترس را در وجودم سرازیـر کـرد . ای کاش مسافر کوچه های مهتاب ناله هایم را بشنود و نگاهم کـند . ای کـاش اولین قاصدکی که از شهر تو میگذرد نوای دلم را به گوش تو برساند ... کـاش بودی و می دیدی که چشمانم چگونه زیر این همه نامهربانی چمباتمه زده ... اما مـن میدانم روزی میرسـد که حرفهایم را از چشمان بارانـی ام میخــوانی روزی که من دیگـر پلک هــایم را به روی جــاده های انتـظار باز نخـواهم کـرد ... نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 ساعت 22:29 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯) زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست. مرگ هم حادثه است،مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک نفس سبز بهاری جاریست. به خاطر داشته باش که با يک برخورد اشتباه ممکن است خيلي چيزهاي خوب را از دست بدهي. وقتي کسي تو را نا اميد مي کند از کمک کردن به او دريغ نکن. پيمودن مسير ، خود هدف است .... يعني اينکه آنچه تو انتظار داري،جلوي چشمانت است ، يعني اينکه فقط امروز وجود دارد و " فردا " نام ديگري ست بر تمام تنبلي هاي تو عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... آن وقت است كه ديگر عشق نيست... صدقه است. ديروز جز خاطره اي بيش نيست و فردا فقط يك روياست.اما اگر امروز را خوب زندگي كني،تمام ديروزهايت به خاطره اي خوش و تمام فرداهايت به روياي اميد تبديل خواهد شد. عشق كليد شهر قلب است به شرط آن كه قفل دلت هرز نباشد كه با هر كليدي باز شود. براي داشتن چيزي كه تا بحال نداشته ايد بايد كسي باشيد كه تا بحال نبوده ايد. مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از
خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 ساعت 22:38 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯)
و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی و من به امید نگاه تو ... ای ماه شبهای تاریکم گم کرده ام تو را... سپیده گفت با طلوع افتاب نگاهت را در انتظار باشم اما افسوس که در واژنامه زندگییم طلوع غریبی می کند گفت به دیروزت بنگر دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد و تنهایم گذاشت امروزم را که جستجو می کنم جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا و خاک سردی که در اغوشم می گیرد و دستان لرزانی که بر سنگ سردی گلهای نرگسی را پرپر می کند چیزی نمی یابم
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 0:50 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯)
با توام
با تو بودم با تو هستم
با تو که سرنوشت مرا رقم زدي
روحم را مجروح کردي
چشمانم را پر از اشک
و دستانم را با لبانت آشنا ساختي .....
با تو که گلهاي شعمداني باغچه ام را خشکاندي
پرستو ها يي که در طاقچه اتاقم آشيان کرده بودند پر اندي
بهار روياهام را مبدل به خزانش کردي
عاشق بودم
تو عشقم را ربودي و احساسم را در بي احساسي خود مدفون ساختي ..
سالهاست که زمان در گذر است
و من بسنده کرده ام به :" شايد فردا
و بارها گفتم ام : شايد فردا سرنوشت تلخ و محنت زايم پايان پذيرد ..
نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 23:43 توسط (¯`v´¯)-»- محمد -»-(¯`v´¯) |